پرسش هایی در باب رابطه «خاتمیت» با تحولات اجتماعی و پاسخ علامه طباطبای

آیا این گونه تعبیر، منافی «خاتمیت» هست یا خیر؟
پاسخ: خلاصه استدلال این که: انسان مانند سایر انواع آفرینش در مجرای تکامل قرار دارد و از این راه جامعه بشری به مرور زمان تبدل اعصار، اوضاع و احوال وجودی ویژه ای پیدا کرده و در شرایط تازه تری قرار می گیرد که ملازم با احتیاجات و نیازمندیهای تربیتی بیشتر و تازه تر می باشد؛ بنابراین، هر مرحله از مرحله تکامل انسان، روش زندگی و به عبارت دیگر، تکالیف و مقررات دینی تازه و مناسب با نیازمندیهای تربیتی آن مرحله را می خواهد و هرگز نمی توان دین و یا یک روش زندگی را همیشگی و ابدی فرض نمود
ادامه نوشته

تحریف و اصلاح شرایع پیشین و لزوم خاتمیت

مقتضیات زمان به صرف اینكه درجه تمدن تغییر می كند سبب نمی شود كه قانون حتماً تغییر بكند. علت عمده اینكه شریعتی می آید شریعت قبل را نسخ می كند، اینست كه در زمان شریعت پیش مردم استعداد فرا گرفتن همه حقایقی را كه از راه فهم باید به بشر ابلاغ بشود ندارند. تدریجاً كه در مردم رشدی پیدا می شود، شریعت بعدی در صورت كاملتری ظاهر می شود و هر شریعتی از شریعت قبلی كاملتر است تا بالاخره به حدی می رسد كه بشر از وحی بی نیاز می شود، دیگر چیزی باقی نمی ماند كه بشر به وحی احتیاج داشته باشد یعنی احتیاج بشر به وحی نامحدود نیست، محدود است، به این معنی كه چه از لحاظ معارف الهی و چه از لحاظ دستورهای اخلاقی و اجتماعی یك سلسله معارف، مطالب و مسائل هست كه از حدود عقل و تجربه و علم بشر خارج است یعنی بشر با نیروی علم نمی تواند آنها را دریابد.
چون علم و عقل قاصر است وحی به كمك می آید. دیگر لازم نیست كه بینهایت مسائل از طریق وحی به بشر القا بشود. حداكثر آن مقداری كه بشر به وحی احتیاج دارد، زمانی به او القا می شود كه اولاً قدرت و توانائی دریافت آن را داشته باشد و ثانیاً بتواند آن را حفظ و نگهداری كند.

ادامه نوشته

بدا در نزد شیعه

پرسش:

اعتقاد شیعه در مورد مسأله بدا چیست؟

پاسخ:

این حقیقت قرآنی که خداوند آنچه را که بخواهد تغییر می‏دهد، همان مسأله‏ی «بدا» است که شیعه به آناعتقاد دارد و اهل سنت آن را نفی می‏کنند. از نظر شیعه بدا همان کاری است که خداونددر لوح محو و اثبات می‏کند و چیزی فراتر از آن نیست و این که بعضی از نویسندگان اهلسنت ‏به شیعه نسبت می‏دهند که گویا شیعه معتقد است که گاهی خدا چیزی را نمی‏داند وسپس علم بر او عارض می‏شود و این همان بداست، نسبت ناروا و خلاف واقعی است و هرگزشیعه بدا را به این معنی بر خدا اثبات نمی‏کند و از آن بی‏زار است.

ادامه نوشته

پاسخ به مسائل پیرامون قصاص در اسلام

چکیده

یکی از دلائل عمده تشریع قصاص، هموار شدن زمینه برای رشد اخلاق در جامعه است و اگر مفسدان و متجاوزان به مردم، فساد اخلاقی را رواج داده و در جامعه حریم أمن داشته باشند دیگر جایی برای اخلاق باقی نمی‌ماند.

در پایان نیز ضمن پاسخگوئی به شبهات در خصوص این‎که حفظ حیات عمومی اجتماع و دفع مفاسد اخلاقی از اهداف قصاص در اسلام بوده است سخن خواهیم گفت.

 

 

ادامه نوشته

بسم الله الرحمن الرحيم

 

سوال (1) از كتاب " سوالاتى كه باعث هدايت جوانان شيعه شد "

شيعـه معتقدنـد که علي -رضي الله عنه- امامي معصوم است سپس – چنان که خود شيعيان قبول دارند – علي را مي ‌بينيم که دخترش ام کلثوم «خواهر حسن و حسين» را به ازدواج عمر بن خطاب -رضي الله عنه- در مي ‌آورد!! شيعه بايد از دو چيز يکي را بپذيرند که هر يک برايشان ناخوشايند و تلخ است: اول اينکه بايد قبول کنند که علي -رضي الله عنه- معصوم نيست؛ چون که دخترش را به ازدواج مرد کافري در آورده است! و چنين سخني با پايه ‌هاي اساسي مذهب شيعه متضاد است، و بلکه از آن لازم مي ‌شود که بگويند ديگر ائمه به طريق اولي معصوم نيستند.

دوم اينکه: بپذيرند که عمر-رضي الله عنه- مسلمان است! و علي دوست داشته او دامادش شود. و اين دو پاسخ حيرت‌ آور هستند.

در جواب بايد گفت که:

اولا شيعه معتقد است که هر فردي شهادتين را (يعني اشهد ان لا اله الّا الله و اشهد انّ محمدا رسول الله) بر زبان جاري کند، مسلمان است (چه شهادتين را با تمام وجود و به دليل پذيرش واقعي اسلام گفته باشد و يا اينکه به طمع جلب منافعی یا هدفی خاص،از روي ظاهر و فقط به زبان اقرار کرده باشد، که در صورت اول، شخص، مسلمان واقعي است و در صورت دوم اين شخص مسلمانی منافق است).  نزد همه مذاهب اسلامی، بدن هردو دسته پاک است ، ذبيحه شان حلال است و به هردوگروه  ميتوان دختر داد و دختر گرفت  و ... و  خلاصه کليۀ ي احکام و امتیازات که يک مسلمان دارد،در خصوص  اين فرد نيز جاري است.

پس در اينجا سوال کننده ، به دروغ به شيعه نسبت میدهد که شيعه عمر را کافر مي داند. بلکه عقيده واقعي شيعه  اين است که عمر مسلمانی منافق بوده است و نه کافر. شکي نيست که او به دلایلی که در جای خود جای بحث و بررسی دارد ، اسلام آورده است .

با توجه به اين اعتقاد، مي توان گفت که به فرض محال ، اگر امير المومنين (عليه السلام)  به هر دلیلی به ازدواج  ام کلثوم با عمر تن داده باشند ، دخترشان را به يک شخص کافر نداده اند. بلکه دخترشان را به يک مسلمان منافق داده اند.

حال ممکن است اين سوال پيش بیاید که:

 همينقدر که حضرت علي (عليه السلام) به عمر دختر داده ، پس عمر آنقدري هم که شيعه مي گويد آدم بدي نبوده است؟ چطور ممکن است که بر طبق عقيده شيعه، عمر حضرت زهرا (سلام الله عليها) را شهيده کرده باشد و آن وقت اميرالمومنين (عليه السلام)، همسر حضرت زهرا (سلام الله عليها)، دختر خود را به عقد قاتل همسرش درآورد ؟!!

ما بطلان این ادعا را  از سه منظر عقل ، قران و بررسی تاریخی اثبات خواهیم کرد

از منظر عقل: همیشه ازدواج نشاندهنده رضایت نیست

بر هیچ عاقلی پوشیده نیست که انگيزه همه ازدواج ها در ادوار گذشته وحتي امروز ونيزدر شرايط مختلف، اثبات کنندۀ رضايت و محبت وصميميت نبوده و نمیباشد. یعنی

 همه ازدواج هايي که در طول تاريخ صورت گرفته است را نمي توان بر مبناي رضايت و عشق و محبت وصميميت تفسير نمود. بلکه در بسياري از ازدواجها و بخصوص ازدواجهاي بزرگان و بزرگزادگان، بايد شرايط حاکم بر جامعه، و اذهان و افراد رامد نظر قرار داد. چه بسا وصلت هائي که  بر اثر تهديدها و فشارها، يا بر مبناي حکمت و مصلحت يا دفع شر و ضرر يا حفظ آبرو و حيثيت، يا جلوگيري از قتل و خونريزي، يا به دست آوردن رضايت و مساعدت يک قوم يا قبيله و ..... صورت گرفته است.

 بنابراين ازدواج ،الزاما  نشانه هم کف بودن يا تاييد اعتقاد و صلاحیت  طرف مقابل نيست.

 از منظر قران:چه بسیار مومنان که همسرشان کافر بوده است

       اگر سوال کننده با قران و ادبیات قران آشنا بود ابدا به طرح این سوال نمی پرداخت. در قران چندین نمونه از ازدواج گزارش شده است که طرفین ازدواج در دو سوی     ناسازگارترین واقعیت ها  مانند کفر و ایمان قرار دارند. نمونه هائی همچون ازدواج  فرعون و همسرش آسيه ، نوح و همسرخطاکارش و لوط و همسر زشت کردارش.

قران حتی پا را از این فراتر نهاده و به عنوان کتاب هدایت، به بیان داستانی پرداخته که اگر سوال کننده حتی یکبار قران خوانده بود به طرح این سوال اقدام نمیکرد. مگر اینکه هدفش فتنه انگیزی و ایجاد تشویش در جامعه مسلمانان باشد و مخاطبانش را از  ناآشنایان به قران انتخاب کرده باشد. مقصود  سوره مبارکه هود آیات 78 و 77  است .

وَ لَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنَا لُوطًا سىِ‏ءَ بهِِمْ وَ ضَاقَ بهِِمْ ذَرْعًا وَ قَالَ هَاذَا يَوْمٌ عَصِيبٌ (77)

وَ جَاءَهُ قَوْمُهُ يهُْرَعُونَ إِلَيْهِ وَ مِن قَبْلُ كاَنُواْ يَعْمَلُونَ السَّيَِّاتِ  قَالَ يَاقَوْمِ هَؤُلَاءِ بَنَاتىِ هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ  فَاتَّقُواْ اللَّهَ وَ لَا تخُْزُونِ فىِ ضَيْفِى  أَ لَيْسَ مِنكمُ‏ْ رَجُلٌ رَّشِيد (78)

« و چون فرستادگان ما بر لوط وارد شدند پريشان خاطر و دلتنگ شدند و گفت اين روز بسيار سختي است* قوم لوط به قصد عمل زشت که در آن سا بقه داشتند به سرعت به درگاه او وارد شدند لوط به آنها گفت : اين دختران من براي شما پا کيزه و نيکو ترند . ازخدا بترسيد و مرا نزد مهمانان به عمل زشت خود خوار و سرشکسته مکنيد آيا در ميان شما يک مرد خير خواه و رشيد خداپرست نيست.

 ماجرا از این قرار است:

در شبي که قرار بود که صبح آن روز بر قوم لوط عذاب نازل شود، دو فرشته به صورت جوانان بسيار زيبايي به خانه لوط آمدند تا خبر عذابي را که قرار است فردا بر قومش نازل شود به او بدهند و به او بگويند که قبل از نزول عذاب به همراه خانواده اش، به جز همسرش (که از کافران بوده و بايد عذاب مي شد) در پاسي از شب از اين ديار بيرون روند.

در اين هنگام قوم لوط به قصد عمل زشتي که در آن سابقه داشتند به سرعت به درگاه منزل او وارد شدند.و از لوط خواستند تا ميهمانان ماه روي خود را در اختيارشان قرار دهد ولوط عليه السلام مخالفت کرد وقوم زشت کردار اصرار کردند. بناچار  حضرت لوط عليه السلام که حيثيت خود وعزت ميهمانان را در خطر هوسچراني قوم فاسدش مي ديد، به آنها گفت: اين دختران من، آنها براي شما پاکيزه تر و نيکو ترند، از خدا بترسيد و مرا نزد ميهمانانم خوار و سرشکسته نکنيد. آيا در ميان شما يک جوانمرد نيست؟

از اين آيات مي توان فهميد که:

1.  قطعا قوم لوط کافر بودند چون سپیده دم فردای آن شب  بر آنان عذاب نازل شد و همه به عذاب الهی گرفتار شدند.

2.  قطعا دختران لوط از مومنان و نجات يافتگان بودند، چون در آن شب به همراه پدر خود ، حضرت لوط (عليه السلام) خارج شدند.

3.  قران صراحتا میگوید که  همسر لوط از جمله عذاب شوندگان بود و همسری پیامبر خدا بودن برای او مصونیت ایجاد نکرد.

4.  قطعا پیشنهاد ازدواج لوط به کافران قومش  از روی محبت و صمیمیت نبوده و حکمت و مصلحت بر علاقه و صمیمیت اولویت داشته است.

یا شاید بهتر باشد که سوال کننده به سوالات زیر پاسخ بدهند:

آيا اين پيشنهاد نشان مي دهد که جضرت لوط با آن قوم گناهکارهيچ مشکلي ندا شته ؟ و از آنها رضايت داشته است؟

آيا با اين پيشنهاد عصمت حضرت لوط عليه السلام خدشه دار شده است؟

آیا این پیشنهاد نشاندهنده این است که حضرت لوط  اعتقاد و عمل قومش را محترم می دانسته؟

آيا اين پيشنهاد باعث لکّه دار شدن پاکدامني يا خدشه دار شدن ايمان دختران حضرت لوط شده است؟

 شکی نیست که درهر پيشنهاد ازدواجی مهمترین شرط، مقبوليت و رضايت است ،آيا در پيشنهاد حضرت لوط ،کوچکترين اثري از مقبولّيت و رضايت و تأييد ديده مي شود؟ آيا نمي توان به جرأت گفت هر چند رضايت و مقبولّيت شرطهای مهمي هستند امّا حکمت و مصلحت از آنها مهم تر بوده و در اولويت بالاتری میباشند؟ .

 اگر چنين باشد که هست، حتي اگر ازدواج حضرت امّ کلثوم سلام الله عليها با عمر انجام گرفته باشد ، که خود جاي بحث دارد، آيا ميتوان آنرا نشانه اي بر رضايت مولا امير المؤمنين از دستگاه خلافت ، يا پدیدۀ غصب خلافت ويا شخص خليفه دانست ؟

 اين واقعه به فرض که به وقوع پيوسته باشد از جلالت شأن و عظمت قدر حضرت امّ کلثوم نه تنها کاسته نشده بلکه مثالي بي نظير از ايثار در راه دين خدا مي باشد و از زشتي و زشت کرداري خليفۀ غاصب چيزي کم نمي کند .

نتیجه اینکه قران میفرماید:

 حضرت لوط بنا به حکمت و مصلحتي  پیشنهاد نمود که دو دختر خود را به عقد انسان هاي کافر در آورد واين امر، خدشه اي بر عصمت ومنزلت حضرت نوح و نیز ایمان و پاکی دخترانش وارد نکرد و از بدي خصلت وسختي عقوبت قوم زشت سيرت نیز چيزي کم ننمود.

 ما ميگوئيم عمر منافق بوده است و در آخرت در جايگاه منافقين است، ازدواج عمر با ام کلثوم که  ذیلا، بطلان آنرا ثابت خواهیم کرد ، چيزي از نفاق او وعقاب او کم نمي کند وهيچ خدشه اي به جايگاه رفيع امير مومنان ودختر گراميشان وارد نخواهد کرد.

 بررسی سندی و تحلیل متنی، دروغ بودن ازدواج را نشان میدهد :

این مطلب را در دو بخش خلاصه و تفصیلی ارائه میکنیم

بخش اول :خلاصه

نگاه مختصری به کتابهائی که این داستان خیالی را ساخته و پرداخته اند نشان میدهد که ازدواج مورد بحث توهمی بیش نیست که دروغ پردازان معلوم الحال با انگیزهای خاصی آن  را بافته و منتشر ساخته اند.

گاهي روايت مي كنند كه خود امير المؤمنين علي عليه السلام متولي اين ازدواج بودند.

گاهي روايت ميكنند كه عباس متولي اين عقد بود.

گاهي روايت مي كنند كه عقد واقع نشد مگر بعد از تهديد بني هاشم .

گاهي روايت مي كنند كه اين عقد از روي اختيار و ايثار واقع شد.

بعضي روات ذكر كرده اند كه از اين ازدواج از عمر فرزندي بهم رسيد به نام زيد. در حالی که بعض دیگر صریحا میگویند به علت خردسالی ام کلثوم اصلا همبستری واقع نشد.

بعضي مي گويند كه اين زيد زنده ماند و صاحب نسل شد .

بعضي مي گويند كه اين زيد و مادرش در زمان عمر كشته شدند به گونه اي كه معلوم نشد كه كدام ازكدام ارث مي برند.

بعضي مي گويند كه ام كلثوم عليها السلام زنده بود تا ابن عمر  از دنیا رفت .

بعضي مي گويند كه ام كلثوم عليها السلام در زمان جاهلیت همسر عمر بوده و اسلام آوردن عمر باعث جدائی آنها شده است .

بعضي مي گويند كه عمر مهريه اين ازدواج را چهل هزار درهم قرار داد.

بعضي مي گويند كه عمر مهريه اين ازدواج را چهار هزار درهم قرار داد.

بعضي گويند كه مهريه اين ازدواج 500 درهم بوده است.

با وجود اين همه اختلاف در نقل، اين روايت باطل است و تاثيري بر آن مترتب نيست. [1]

در مجموع حداکثر مطلبی که میتوان گفت این است که عمر همسری با کنیه" ام کلثوم" داشته که نمیدانیم نامش چیست نمیدانیم فرزند کیست و چند سال سن داشته و در چه سالی از دنیا رفته ،  نمیدانیم آیا فرزند داشته یا خیر و دهها سوال دیگر  که به هیچ مورخی اجازه نمیدهد بطور قطعی و صریح در این خصوص اظهار نظر کند. لذا عده ای مغرض که سوء نیت آنها نسبت به شیعه و سنی مسلم است از این آشفته بازار سوء استفاده کرده اند و آن را دستمایه  ادعائی دروغ  قرار داد ه اند.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

بخش دوم : پاسخ تفصیلی: 

 قبل از هر چیز توجه به دو مطلب زیر ضروری است:

الف ـ بخاري و مسلم از ذكر اين حديث اعراض كرده و آن را در دو كتاب معروف و مهمّ خود نقل نكرده‏اند و چه بسيار احاديثي كه به همين جهت، علماي اهل سنت آنرا تضعيف نموده‏اند. 

ب ـ حديث در صحاح ستّه و ديگر كتاب‏هاي معروف اهل سنت، همانند مسند احمد بن حنبل نيامده است.

هر چند دو مطلب فوق کافی است تا حتی اهل تسنن نیز احادیث نقل شده را خالی از اهمییت بدانند اما دقت در کتابهای نقل کننده  این مطلب نیز حاوی حقایق جالبی است که ذیلا به آنها میپردازیم

1ـ ابن سعد مي‏گويد: «... عمربن خطاب، ام كلثوم دختر علي بن ابي طالب را به ازدواج خود درآورد، در حالي كه دختري غيربالغ بود و نزد او بود تا هنگامي كه عمر كشته شد و براي او دو فرزند به نام زيد و رقيه به دنيا آورد.»[1]

 

2ـ حاكم نيشابوري به سند خود از علي بن حسين نقل مي‏كند: عمر بن خطاب براي خواستگاري امّ‏كلثوم دختر علي(ع) نزد او آمد و از او خواست كه دخترش را به نكاح وي درآورد. علي(ع) فرمود: من او را براي فرزند برادرم، عبدالله بن جعفر گذاشته‏ام. عمر گفت: بايد او را به نكاح من درآوري... آنگاه علي(ع) امّ‏كلثوم را به ازدواج او درآورد. سپس عمر نزد مهاجران آمد و گفت: آيا به من تبريك نمي‏گوييد؟ گفتند: به چه دليل؟ گفت: به دليل ازدواج امّ‏كلثوم دختر علي و فاطمه. من شنيدم از رسول خدا(ص) كه فرمود: هر نسب و سببي روز قيامت منقطع است، مگر سبب و نسب من. از همين رو، دوست دارم كه بين من و رسول خدا(ص) نسب و سبب باشد.»[2]

 

3ـ بيهقي نيز به سند خود از علي بن الحسين(ع) نقل مي‏كند: عمر بعد از انجام گرفتن ازدواج از مهاجران خواست كه به او تبريك گويند، زيرا از رسول خدا(ص) شنيده بود كه هر سبب و نسبي غير از سبب و نسب حضرت در روز قيامت منقطع مي‏شود.»[3]

اين قضيه را عده‏اي ديگر، امثال: خطيب بغدادي،[4] ابن عبدالبرّ،[5] ابن اثير[6] و ابن حجر عسقلاني[7] نقل كرده‏اند. 

بررسي سند هر يك از روايات:

حاكم نيشابوري در نقل ماجرا آن را صحيح، ولي ذهبي در تلخيص المستدرك سند آن را منقطع دانسته است؛ همان‏گونه كه بيهقي آن را مرسل مي‏داند. هم‏چنين بيهقي با سندهاي ديگري اين قضيه را نقل كرده كه همه آنها ضعيف است.

ابن سعد نيز حديث را در الطبقات الكبري به طور مرسل نقل كرده است. ابن حجر در الاصابه با سند خود نقل كرده كه در آن «عبدالرحمن بن زيد بن اسلم» است كه تعداد زيادي از علماي رجال اهل سنت او را تضعيف نموده‏اند.[8] هم‏چنين در سند آن «عبدالله بن وهب» وجود دارد كه تضعيف شده است.[9]

ابن حجر به سندي ديگر از عطاء خراساني نقل كرده كه ابن عدي و بخاري او را از جمله ضعيفان شمرده‏اند.[10]

خطيب بغدادي نيز آن را با سندي نقل كرده كه در آن احمد بن حسين صوفي، عقبة بن عامر جهني و ابراهيم بن مهران مروزي وجود دارد كه اوّلي تصريح به ضعف او شده، دوّمي را از لشكريان و اميران معاويه ذكر كرده‏اند و سوّمي نيز مهمل دانسته شده است. در نتيجه مي‏توان گفت كه هيچ يك از روايات، سند معتبري ندارد.

 

بررسي متون احاديث :

 

با مراجعه به متن‏هاي مختلف احاديث، به برخي از اشكال‏ها اشاره مي‏كنيم:

1ـ تهديد و ارعاب

از برخي روايات استفاده مي‏شود كه خواستگاري با تهديد و ارعاب بوده است.

كليني از امام صادق(ع) در مورد ازدواج امّ‏كلثوم نقل مي‏كند كه حضرت فرمود: «وي زني از زنان ما بود كه غاصبانه به ازدواج ديگري درآمد... .»[11]

شيخ مفيد(ره) مي‏فرمايد: «اميرالمؤمنين(ع) به دليل تهديد عمر و در امان نبودن جان خود و شيعيانش، از روي ضرورت، و ناچاري تن به اين امر داد و همان‏گونه كه در جاي خود گفته‏ايم، ضرورت ، اظهار كلمه كفر را مشروع مي‏كند؛ خداوند متعال مي‏فرمايد: (اِلاّ مَنْ اُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْيِمانِ.)[12]

ابن سعد نقل مي‏كند كه علي(ع) در جواب خواستگاري عمر فرمود: او دختري كوچك است. عمر در جواب گفت: به خدا سوگند تو حقّ نداري كه مرا از اين كار منع كني و من مي‏دانم كه چرا او را به نكاحم درنمي‏‏آوري... .[13]

ابن المغازلي نيز از عمر بن خطاب نقل مي‏كند كه گفت: به خدا سوگند! مرا چيزي بر اصرار اين خواستگاري وادار نكرد، مگر آن كه از رسول خدا شنيدم... .[14]

از اين حديث استفاده مي‏شود که هرچند دختر خودشان نبوده اما حضرتش  بنا به اصرار زياد تن به اين درخواست داد.

ونیزاز برخي متون تاريخي استفاده مي‏شود خواستگاري به پيشنهاد و تأكيد «عمرو بن عاص» بوده است. 

2ـ اضطراب در متن حديث

سابقا هم بیان شد که احاديث مضطرب هستند. و مي‏دانيم كه اضطراب متن از جمله اموري است كه حديث را از حجّيت و اعتبار ساقط مي‏كنند.

ازدواج امّ‏كلثوم با عمربن خطاب يا خواستگاري از او مورد اختلاف شديد علماي اسلام و مورّخان ، اعم از شیعه و سنی  قرار گرفته است. برخي «امّ‏كلثوم» را دختر اميرالمؤمنين(ع) ندانسته بلكه ربيبه (دختر یکی از زنانی که بعدا به همسری حضرتش در آمده و از سلب شخص دیگری است) آن حضرت مي‏دانند، عدّه‏اي ازدواج را در حدّ خواستگاري مي‏دانند، دسته‏اي ازدواج را ناكام و بدون عروسي دانسته‏اند. برخی ام کلثوم را همسر عمر در زمان جاهلیت میدانند. در برخي از روايات آمده است: اميرالمؤمنين متولّي عقد دخترش شد. دسته‏اي ديگر مي‏گويد: عباس متولّي آن شد. در بعضي آمده است: عقد بعد از تهديد عمر انجام گرفت. عده‏اي ديگر مي‏گويد: عقد با اختيار و ميل و رغبت امام صورت گرفت. در دسته‏اي از روايات آمده است: عمر از او صاحب بچه‏اي شد كه نامش را «زيد» نهاد. برخي ديگر مي‏گويد: عمر قبل از مباشرت با وي، كشته شد. در دسته‏اي از روايات آمده است: زيد بن عمر نسل داشته است. در برخي ديگر آمده است: زيد بن عمر نسلي از خود به جاي نگذاشت. بعضي مي‏گويد: زيد و مادرش، ام‏كلثوم كشته شدند. در دسته‏اي از روايات آمده است: مادر زيد پس از مرگ وي زنده بود. در برخي منابع ذكر شده است: عمر مهر او را چهل هزار درهم قرار داد. عده‏اي ديگر مهر او را چهار هزار درهم نوشته‏اند و گروهي نيز آن را پانصد درهم نقل كرده‏اند. اینها و دهها مورد دیگر که از حوصله این مختصر خارج است میزان و دامنه اضطراب را نشان میدهد.

توجه به این نکته مهم است که در احکام فقهی که از فروع دین محسوب میشوند، اضطراب بمیزان بسیار کمتر از این حدیث را از اعتبار و حجیت ساقط میکند و فقیه نمیتواند از چنین حدیثی برای صدور فتوی استفاده کند .پس چگونه میتوان این حدیث مضطرب را مبنائی برای اصلی از اصول دین که امامت است دستاویز قرار داد ؟

 از طرف دیگر بررسی  شرح حال گزارشگرانی که این داستان را ساخته اند نشان میدهد که بسیاری از آنها به دروغگوئی و دشمنی با علی علیه السلام شهرت دارند. پس داستانها متفاوت و متضاد از دروغگویان با سابقه دشمنی شان عجیب نیست .

3ـ تناسب نداشتن سنّ عمر با ام‏كلثوم

فقيهان در بحث نكاح، كفو و همانند بودن بين زن و مرد را شرط مي‏دانند، و حال آن‏كه مي‏دانيم هيچ تناسبي بين اين دو از نظر سنّ نبوده، زيرا در برخي از احاديث آمده كه علي(ع) به عمر فرمود: او صغيره است... و در بعضي ديگر آمده كه حضرت(ع) فرمود: او صبيّه است.[15]

4ـ ام كلثوم دختر ابي‏بكر

از برخي تواريخ استفاده مي‏شود كه ابي‏بكر دختري به نام «امّ‏كلثوم» داشت كه عمر از وي خواستگاري كرد. و پس از وفات ابوبکر همسر ابوبکر(اسماء بنت عمیس) که مادر ام کلثوم بود به همسری امیر المومنین درآمد. از همين رو ممكن است به جهت تشابه اسمي آن را به دختر حضرت زهرا سلام الله علیها نسبت داده‏اند.

ابن قتيبه در «المعارف» مي‏گويد:

«عمر هنگام خواستگاري از امّ‏كلثوم دختر ابي‏بكر، وي را نزد عايشه برد. عايشه آن را قبول كرد، ولي ام‏كلثوم از عمر كراهت داشت....»[16]

عمري موصلي نيز اين قصه را در كتاب الروضة الفيحاء في تواريخ النساء[17] و نيز عمر رضا كحاله در كتاب اعلام النساء[18] نقل كرده است. 

5ـ ام‏كلثوم دختر جرول 

برخي از مورخان مادر زيد بن عمربن خطاب را امّ‏كلثوم دختر جرول دانسته‏اند، لذا ممكن است تشابه اسمي باعث شده باشد كه آن را به دختر اميرالمؤمنين(ع) نسبت دهند.

طبري مي‏گويد: مادرِ زيد اصغر و عبيدالله كه در جنگ صفين همراه معاويه كشته شدند، امّ‏كلثوم دختر جرول بوده است كه اسلام بين او و عمر جدايي انداخت.»[19]

اغلب مورخان موضوع ازدواج امّ‏كلثوم، دختر جرول را با عمر بن خطاب در جاهليّت نقل كرده‏اند.[20] 

6ـ تنافي قضيه با ثوابت شريعت

با مراجعه به برخي از روايات پي مي‏بريم يا عمر بن خطاب به مسائل شريعت بي‏توجه بوده يا اين كه اصل قصّه دروغ است.

خطيب بغدادي نقل مي‏كند: قبل از ازدواج، علي(ع) به ام‏كلثوم دختر فاطمه امر كرد كه خود را زينت كند؛ آن‏گاه نزد عمر فرستاد. عمر هنگامي كه او را ديد به سويش حركت كرده و به ساق پايش دست كشيد و گفت: به پدرت بگو: راضي هستم. وقتي او (ام‏كلثوم) نزد علي(ع) آمد، حضرت فرمود: عمر چه گفت: عرض كرد: مرا به سوي خود خواند و بوسيد و هنگامي كه ايستادم ساق پايم را گرفت.

اين ماجرا با غيرت اميرالمؤمنين(ع) سازگاري ندارد، زيرا چگونه حضرت دخترش را قبل از ازدواج به دست كسي مي‏سپارد كه هيچ حدود شرعي را مراعات نمي‏كند. از همين رو سبط بن جوزي بعد از آنكه اين قصه را از جدّش صاحب كتاب المنتظم نقل مي‏كند، قبيح شمرده و مي‏گويد: «جدّم در كتاب المنتظم ذكر كرده كه علي دخترش امّ‏كلثوم را به سوي عمر فرستاد تا او را ببيند، عمر ساقش را بالا زده و با دستش مسّ كرد. آنگاه مي‏گويد: سخن من اين است كه اگر به جاي او (امّ‏كلثوم) زن كنيزي بود، به خدا سوگند! اين عمل قبيح بود، زيرا به اجماع مسلمين لمس زن جايز نيست، تا چه رسد به عمر كه اين عمل از وي صادر شده باشد.»[21]

در برخي از روايات آمده است: «... امّ‏كلثوم با او برخورد شديدي كرد و فرمود: چگونه اين كارها را انجام مي‏دهي؟ اگر امير و خليفه مؤمنين نبودي، دماغت را خرد مي‏كردم. آن‏گاه از منزلش بيرون آمده، نزد پدر رفت و بعد از ذكر جريان عرض كرد: اي پدر مرا نزد پيرمرد پستي فرستادي... .»[22]

اين احتمال نيز هست كه عمر در مورد مسائل شهواني اختياري از خود نداشته است، لذا از او رسيده كه مي‏گفت: «در من از جاهليت چيزي جز مسئله نكاح باقي نمانده است... .»[23] 

7ـ امّ‏كلثوم از غيرحضرت زهراسلام  الله علیها

اهل سنت اصرار زيادي دارند كه عمر از امّ‏كلثوم دختر علي و فاطمه(ع)، خواستگاري كرده است؛ تا اين‏كه براي او سببي به رسول خدا(ص) بيابند، در حالي كه از برخي تواريخ استفاده مي‏شود كه حضرت علي(ع) دختري ديگر به نام «امّ‏كلثوم» از غير حضرت زهرا(ع) داشته است: برخي از مورخان در اين‏باره مي‏گويند: «علي(ع) دو دختر به نام زينب صغري و امّ‏كلثوم صغري داشته كه هر دوي آنها از امّ‏ولد بوده‏اند.»[24]

ابن قتيبه نيز ام‏كلثوم را دختر امام علي(ع) دانسته و مي‏گويد: مادر او امّ‏ولد و كنيز بوده است.[25]

طريحي نيز مي‏گويد: «امّ‏كلثوم زينب صغري دختر اميرالمؤمنين(ع) است كه با برادرش حسين(ع) در كربلا بود. مشهور بين اصحاب آن است كه عمر بن خطاب او را به زور به نكاح خود درآورد. همان‏گونه كه سيد مرتضي در رساله‏اي بر آن اصرار دارد و قول صحيح‏تر را ـ به جهت روايات مستفيضه ـ همين مي‏داند.»[26]

روايات شيعه : 

علما و محدثان شيعه اين قضيه را با مضامين مختلف و با سندهاي صحيح و ضعيف نقل كرده‏اند كه به برخي از آنها اشاره مي‏كنيم:

1ـ كليني به سند خود از امام صادق(ع)، درباره ازدواج امّ‏كلثوم نقل مي‏كند كه حضرت فرمود: «وي زني از زنان ما بود كه غاصبانه به ازدواج ديگري در آمد...»

 

2ـ همو به سند خود از امام صادق(ع) نقل مي‏كند: از حصرت سؤال شد: آيا زني كه شوهرش مرده است، در خانه خود عدّه وفات بگيرد يا هر كجا كه مي‏خواهد؟ حضرت فرمود: «هركجا كه مي‏خواهد، زيرا علي(ع) بعد از وفات عمر، امّ‏كلثوم را به خانه خود برد.»[27]

 

3ـ شيخ طوسي(ره) به سند خود از امام باقر(ع) نقل مي‏كند: امّ‏كلثوم دختر علي(ع) و فرزندش زيد بن عمر بن خطاب در يك ساعت از دنيا رفتند... .[28]

 

در توجيه اين روايات و روايات ديگر مي‏گوييم:

 

الف) برخي از روايات دلالت بر وقوع عقد و نكاح ندارد، همانند رواياتي كه دلالت دارد كه امام علي(ع) امر نكاح را به عباس واگذار كرده است؛[29] همان‏گونه كه مجلسي به آن تصريح كرده است.

ب) اغتصاب و غصب فرج؛ معلّق بر صحت ادعاي تزويج است؛ يعني بر فرض صحت و وقوع تزويج؛ همان‏گونه كه عامه مي‏گويند: اين فرجي است كه از ما غصب شده است و تعليق دلالت بر وقوع نكاح ندارد. مجلسي‏(ره) مي‏گويد: «معناي حديث آن است كه در ظاهر از ما غصب شد و به گمان مردم، اگر اين قصّه صحيح باشد.»[30] 

در مورد روايت اوّل در سند آن «جعفر بن محمّد قمي» است كه مجهول بوده و مشترك است با جعفر بن محمّد اشعري و جعفر بن محمّد بن عبيدالله، كه اين دو نيز مجهولند.[31] هم‏چنين در سند آن «قداح» وجود دارد كه طبق نصّ رجاليين مهمل بوده؛ از همين رو سند روايت ضعيف است. از حيث دلالت نيز گفته شد احتمال دارد كه زيد فرزند عمر از امّ‏كلثوم دختر جرول و يا ديگري است. 

در مورد روايت دوّم: روش امامان اين بود كه در اثبات برخي از احكام، به معتقد خصم استدلال مي‏كردند، در صورتي كه مخاطب از جمله آنان بود. در اين روايت، حضرت درصدد اثابت قضيّه ازدواج امّ‏كلثوم نيستند، بلكه در مقام اثبات حكمي است كه مخالف با نظر اهل سنت است، زيرا آنان قائل بودند به اين كه عده زن شوهر مرده در غير خانه شوهر جايز نيست. حضرت براي اثبات جواز آن به خبر ام‏كلثوم كه اهل سنت نقل مي‏كنند، استدلال كرده است.  

در نهايت بر فرض كه اين توجيهات صحيح نباشد اين روايات حمل بر تقيه و تهديد مي‏شود كه در برخي روايات نيز به آن تصريح شده است. خصوصاً اينكه در روايات تصريح نشده كه امّ‏كلثوم دختر فاطمه زهرا(ع) باشد، بلکه ممكن است كه از غير حضرت بوده است.

نتیجه:

در هر صورت با اين همه احتمالات اصل قضيّه ازدواج  و استدلال و تكيه كردن بر آن به عنوان تأييد خليفه دوّم، امري نادرست است. که نه با عقل نه با قران نه با سیره رسولخدا نه با اصول حدیث سازگار نیست.

پی‌نوشت‌ها:

________________________________________

1. طبقات ابن سعد، ج 8، ص 462.

2 . مستدرك حاكم، ج 3، ص 142.

3 . بيهقي، سنن الكبري، ج 7، ص 63.

4 . تاريخ بغداد، ج 6، ص 182.

5 . الاستيعاب، ج 4، ص 1954.

6 . اسدالغالبه، ج 5، ص 614.

7 . الاصابه، ج 4، ص 492.

8 . ر.ك: عقيلي، الضعفاء، ج 2، ص 331؛ ابن عدي، الكامل في الضعفاء، ج 7، ص 1581.

9 . همان، ج 5، ص 337.

10 . الكامل، ج 7، ص 69.

11 . كافي، ج 5، ص 436.

12 . المسائل سرويه، ص 92.

13 . طبقات ابن سعد، ج 8، ص 464.

14 . مناقب امام علي(ع)، ص 110.

15 . طبقات ابن سعد، ج 6، ص 312.

16 . ابن قتيبه، المعارف، ص 175.

17 . الروضة الفيحاء في تواريخ النساء، ص 303.

18 . اعلام النساء، ج 4، ص 250.

19 . تاريخ طبري، ج 3، ص 269؛ كامل ابن اثير، ج 3، ص 28.

20 . ر.ك: الاعصابة، ج 4، ص 491؛ صفة الصفوة، ص 116 و تاريخ المدينة المنورة، ج 2، ص 659.

21 . سبط بن جوزي، تذكرة الخواص، ص 288.

22 . اسدالغالبه، ج 5، ص 614؛ الاصابه، ج 4، ص 492 و ذهبي، تاريخ الاسلام، ج 4، ص 138.

23 . طبقات ابن سعد، ج 3، ص 982.

24 . تاريخ مواليد الائمه، ص 16؛ نورالابصار، ص 103 و نهاية الارب، ج 20، ص 223.

25 . ابن قتيبه، المعارف، ص 185.

26 . اعيان الشيعه، ج 13، ص 12 (به نقل از طريحي).

27 . همان، ج 6، ص 115.

28 . تهذيب، ج 2، ص 42.

29 . وسائل، ج 20، باب 10، كافي، ج 5؛ ص 346 و مرآة العقول، ج 2، ص 42.

30 . مرآة العقول، ج 2، ص 42.

31 . معجم رجال الحديث، ترجمه جعفر بن محمّد اشعري.

 

نقد شبستری

 

نقد احمدی بر مجتهد شبستری

مغالطه ی آشکار

    آنچه در پی می آید بخشی از مقاله ی دکتر احمد احمدی با عنوان "مغالطه ی آشکار" در نقد سخنرانی محمد مجتهد شبستری است. جوابیه ی مجتهد شبستری ( که در پست بعد خواهد آمد)متوجه این بخش از مقاله ی احمد احمدی است.

" اما مغالطه ی بسیار آشکاری که در گفته ی آقای شبستری است این است که از همان آغاز حقوق خدا را منحصر به رابطه ی انسان با خدا، یعنی دعا و عبادت گرفته است با آن که اصل نزاع بر سر همین انحصار است و مسلمان می گوید خداوند برای همه ی امور فردی و اجتماعی بشر – و از جمله سیاست و حکومت و کشورداری – حکم دارد. دعا و عبادت نسبت به بقیه ی بخش های دین، بسیار اندکی است. این همه ی احکام اجتماعی و حکومتی از جهاد و دفاع گرفته تا روابط امام و پیشوا با مردم و معاملات و ... و به تعبیر روایات – حتی ارش خدش، یعنی تاوان خراش – همه ی این ها را از همان ابتدا کنار نهاده و می گوید: "حقوق خدا رابطه ی انسان را با خدا معین می کند." هرگز چنین نیست، این مصادره به مطلوب است، بلکه حقوق خدا از طریق وحی بیان می شود و همه ی شئون آدمیان را فرا می گیرد و این حق خداست که در یکایک آنچه دستور داده – خواه دعا و خواه جهاد و سیاست و حکومتداری و معاملات و معاشرات و روابط خویشاوندان و همسران و ... – همه جا باید اطاعت شود. اساساً نگاه دین آسمانی و به ویژه نگاه اسلام به انسان و رابطه ی او با خداوند، آنچنان فراگیر و تام است که نمی توان آن را تکه تکه کرد. – الذین جعلوا القرآن عضین: آنان که قرآن را تکه تکه کردند (برخی را پذیرفتند و پاره ای کنار نهادند) – در حقوق بشر هم رابطه ی انسان با انسان منحصر به باب حکومت نیست، همه جا را فرا می گیرد. اگر حقوق بشر اساس است، باید آن را با همه ی لوازمش پذیرفت یعنی تنها در جایی که زیانی به دیگری می رسد محدود است و دیگر هیچ مرزی ندارد. بنابراین خودکشی، ناسزا گفتن به همه ی مقدسات از خدا گرفته تا ... مجاز است – چرا که مدعی خصوصی ندارند و به همین جهت طرفداران حقوق بشر نمی توانند سلمان رشدی و امثال او را محکوم کنند – همچنین همجنس بازی، میگساری، قمار، خوردن گوشت خوک و موارد فراوان دیگر، که اگر حقوق بشر مبنا قرار گیرد – و جناب شبستری مبنا قرار داده اند، زیرا بر پایه ی همین سطور بالا کتاب و سنت را بر این اساس یعنی تنها در چارچوب عقل عرفی می پذیرند. باید همه ی آن ها را پذیرفت و دین را کنار نهاد. آیا این تعارض نیست؟ کشاکش میان بود و نبود تعارض نیست؟

از کسی که با کتاب و سنت و مبانی اجتهاد و احکام اولیه و ثانویه و احکام حکومتی و بسط ید حاکم اسلامی آشنا است شگفت است که پس از مبنا قرار دادن اعلامیه ی مزبور بیاید و بگوید: "پس از این مرحله نوبت به چگونگی قرائت ما از کتاب و سنت و شریعت می رسد. این قرائت براساس الزام های اخلاقی باید به گونه ای انجام شود که مستلزم نسبت دادن احکام ضد اخلاقی به خداوند نشود. کدام اخلاق؟ بی گمان باید مراد همان اخلاق سکولار باشد که همجنس بازی و ناسزا به خدا و رسولان وی را مباح می داند و حجاب زن را خلاف اخلاق، رئیس جمهور کشور کعبه ی آمال سکولارها متعرض منشی اداره اش می شود و فقط اعتراض به «این» و «کیف» موارد تعرض است نه به اصل کار! و بسیار چیزهای دیگر که دوستانی که در آن دیار زیسته اند بهتر می دانند و مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز! همچنین است کسی که با به کار بستن نیروی تفکر خویش ارزشی پدید می آورد.

چرا نباید از آغاز کتاب و سنت را با همان شیوه ی یاد شده با دید جامع و حکومتی مبنا قرار داد و موارد ویژه و حوادث واقعه را به عنوان احکام ثانویه و با اختیارات حاکم اسلامی بررسی و مشکل گشایی کرد؟ چرا عکس این عمل کنیم و ناگزیر شویم اساس دین را زیر سوال ببریم؟

در این سخنرانی پیاپی گفته می شود که قدرت متمرکز فساد می آورد، اما دموکراسی عدالت آفرین است.

اگر این سخن در خلأ گفته می شد ممکن بود برخی کسان آن را باور کنند، اما این آقای بوش در بیخ گوش همه ی ماست، او رئیس جمهور مهد دموکراسی است. کدام دموکراسی مانع حمله ی وی به یک کشور جهان سومی شد؟"

به نقل از: روزنامه اعتماد ملی – یکشنبه 25 شهریور 1386

چرا نام امامان دوازده‌گانه در قرآن مجيد نيامده است؟

پاسخ: روش آموزشي قرآن بيان كليات و اصول عمومي است. تشريح مصاديق و جزئيات غالباً برعهده پيامبر گرامي مي‌باشد. رسول خدا(ص) نه تنها مأمور به تلاوت قرآن بود، بلكه در تبيين آن نيز مأموريت داشت، چنان كه مي‌فرمايد:

«وَأَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْر لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون».[1]....

ادامه نوشته

پرستش صحیح

پرستش صحیح (اصول کافی /ج اول / باب المعبود /ص ۱۹۲ )

علی بن ابراهیم عن محمد بن عیسی بن عبید عن حسن بن محبوب عن ابن رئاب و عن غیر واحد عن ابی عبدالله (ع) قال :من عبد الله بالتوهم فقد کفر و من عبد الاسم دون المعنی فقدکفر و من عبد الاسم و المعنی فقداشرک و من عبدالمعنی بایقاع الاسماء علیه بصفاته التی وصف بها نفسه فعقد علیه قلبه و نطق به لسانه فی سراءره و علانیه فاولئک اصحاب امیرالمومنین (ع) حقا .وفی حدیث آخر :اولئک هم المومنین حقا.

امام صادق (ع) :کسی که خدا را از روی خیال بپرستد کفر ورزیده و کسی که نام و صاحب نام را باهم بپرستد مشرک به شمار می آید و کسی که صاحب نام را بپرستد و با صفت های که خود را به وسیله آن ستوده ُنام ها را هم بر آن تطبیق دهد دل بدان استوار دارد و در نهان و آشکار شبه زبان آورد ُ اینها یاران حقیقی امیرمومنان می باشند .در حدیث دیگر آمده :ایشان مومنان حقیقی هستند.

 

ادامه نوشته