مقتضیات زمان به صرف اینكه درجه تمدن تغییر می كند سبب نمی شود كه قانون حتماً تغییر بكند. علت عمده اینكه شریعتی می آید شریعت قبل را نسخ می كند، اینست كه در زمان شریعت پیش مردم استعداد فرا گرفتن همه حقایقی را كه از راه فهم باید به بشر ابلاغ بشود ندارند. تدریجاً كه در مردم رشدی پیدا می شود، شریعت بعدی در صورت كاملتری ظاهر می شود و هر شریعتی از شریعت قبلی كاملتر است تا بالاخره به حدی می رسد كه بشر از وحی بی نیاز می شود، دیگر چیزی باقی نمی ماند كه بشر به وحی احتیاج داشته باشد یعنی احتیاج بشر به وحی نامحدود نیست، محدود است، به این معنی كه چه از لحاظ معارف الهی و چه از لحاظ دستورهای اخلاقی و اجتماعی یك سلسله معارف، مطالب و مسائل هست كه از حدود عقل و تجربه و علم بشر خارج است یعنی بشر با نیروی علم نمی تواند آنها را دریابد.
چون علم و عقل قاصر است وحی به كمك می آید. دیگر لازم نیست كه بینهایت مسائل از طریق وحی به بشر القا بشود. حداكثر آن مقداری كه بشر به وحی احتیاج دارد، زمانی به او القا می شود كه اولاً قدرت و توانائی دریافت آن را داشته باشد و ثانیاً بتواند آن را حفظ و نگهداری كند.

تحریف شریعت پیشین، یکی از علل نسخ
یكی از جهات احتیاج به شریعت جدید اینست كه مقداری از حقایق شریعت قبلی در دست مردم تحریف شده و به شكل دیگری در آمده است. در حقیقت یكی از كارهای هر پیغمبری احیا و زنده كردن تعلیمات پیغمبر گذشته است یعنی قسمتی از تعلیمات هر پیغمبری همان تعلیمات پیغمبر پیشین است كه در طول تاریخ در دست مردم مسخ شده است، و این، تقریبا می شود گفت كه لازمه طبیعت بشر است كه در هر تعلیمی كه از هر معلمی می گیرد، كم و زیاد می كند، نقص و اضافه ایجاد می كند و به عبارت دیگر آن را تحریف می كند. این مسأله را قرآن كریم قبول دارد، تجارب بشر هم به درستی آن شهادت می دهد.
مثلاً خود قرآن كریم كه آمد تورات و انجیل را نسخ كرد ولی قسمتی از تعلیمات آنها را احیا و زنده نمود، یعنی بعد از آنكه به دست مردم مسخ شده بود قرآن گفت نه، آنكه تورات یا انجیل واقعی گفته است این نیست كه در دست این مردم است، این است كه من می گویم، این مردم در آن دست برده اند. مثلا همین موضوع ملت ابراهیم، طریقه ابراهیم كه در قرآن آمده است. قریش خودشان را تابع ابراهیم حساب می كردند ولی چیزی كه تقریبا باقی نمانده بود، تعلیمات اصلی ابراهیم بود. عوض كرده بودند، دست برده بودند، یك چیز من در آوردی شده بود.

قرآن اینطور بیان می كند: «ما كان صلاتهم عند البیت الا مكاء و تصدیه»؛ نماز ایشان در کنار خانه خدا جز سوت کشیدن و کف زدن نبود. (انفال/35). ابراهیم نماز را واجب كرده بود. نماز او واقعا عبادت بوده است. عبادت یعنی خضوع در نزد پروردگار، تسبیح و تنزیه و تحمید پروردگار. حالا اگر نماز ابراهیم از لحاظ شكل ظاهر فرقی داشته باشد با نماز ما، مهم نیست ولی مسلم نماز ابراهیم نماز بوده است یعنی آنچه كه در نماز هست، نوع اذكار، نوع حمدها، نوع ثناها، ستایشها، خضوعها، اظهار ذلتها، تسبیحها و تقدیسها در آن بوده است. اینقدر در این عبادت دخل و تصرف كرده بودند كه در زمان نزول قرآن نماز را به شكل سوت كشیدن یا كف زدن درآورده بودند.
پس یكی از كارهائی كه هر پیغمبری می كند احیاء تعلیمات پیغمبران پیشین است.
لهذا قرآن راجع به ابراهیم علیه السلام می گوید: «ما كان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا و لكن كان حنیفا مسلما»؛ ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی بلکه موحدی فرمانبردار بود. (آل عمران/67) یهودیها می گفتند همین طریقه ای را كه ما داریم و اسمش یهودی گری است، ابراهیم داشت. نصرانیها می گفتند طریقه ابراهیم همین است كه ما الان داریم. یعنی اینكه ما داریم، همان است منتها كامل شده است و نسخ كننده طریقه ابراهیم است.
در آیه دیگر می گوید: «شرع لكم من الدین ما وصی به نوحا»؛ تشریع كرد برای شما دینی را كه در زمان نوح به آن توصیه شده بود «و الذی اوحینا الیك و ما وصینا به ابراهیم و موسی و عیسی» این دینی كه برای شما توصیه شده است، همانست كه به نوح توصیه شده و همانست كه به تو وحی شده و همانست كه به ابراهیم و موسی و عیسی توصیه شده است «ان اقیموا الدین و لا تتفرقوا فیه كبر علی المشركین ما تدعوهم الیه»؛ دین را برپا دارید و در آن تفرقه نکنید. بر مشرکان آنچه بدان دعوتشان می کنی گران است. (شوری/13) توصیه شد كه همین دین را اقامه بكنید (یعنی دین همان دین است، یك راه است) تشتت پیدا نكردند مگر بعد از آنكه می دانستند ولی روی هواپرستی این تفرقه ها را ایجاد كردند. یعنی این رشته های مختلف را دست مردم ایجاد كرده است، اگر ساخته های مردم را حذف بكنید می بینید تمام اینها یك دین است، یك ماهیت است، یك طریقت است.

بنابراین یكی از كارهای انبیاء احیاء اصل دین است كه اصل دین از آدم تا خاتم یكی است. البته فروع مختلف است. هر پیغمبری كه می آید یكی از كارهایش پیرایش است یعنی اضافات و تحریفات بشر را مشخص می كند. حالا اینجا یك سؤال پیش می آید: آیا این خاصیت (تحریف دین) از مختصات بشرهای قبل از خاتم انبیاء است یا بشرهای دوره های بعد هم این طبیعت را دارند یعنی در دین خودشان دخل و تصرف می كنند، خرافات اضافه می كنند؟ مسلم طبیعت بشر كه عوض نشده است. بعد از پیغمبر خاتم هم همینطور است. آن شعر معروف كه می گویند مال نظامی است و مال او نیست، می گوید:
دین ترا در پی آرایشند *** در پی آرایش و پیرایشند
بس كه ببستند بر او برگ و ساز *** گر تو ببینی نشناسیش باز

اگر اینطور نبود، اینهمه فرق از كجا پیدا شد؟ معلوم است كه بدعت در دین خاتم هم امكان پذیر است، چنانكه ما كه شیعه هستیم و اعتقاد داریم به وجود مقدس حضرت حجه بن الحسن، می گوئیم ایشان كه می آیند یأتی بدین جدید تفسیرش اینست كه آنقدر تغییرات و اضافات در اسلام پیدا شده است كه وقتی او می آید و حقیقت دین جدش را می گوید، به نظر مردم می رسد كه این دین غیر از دینی است كه داشته اند و حال اینكه اسلام حقیقی همانی است كه آن حضرت می آورد. در اخبار و روایات آمده است كه وقتی ایشان می آید خانه هائی و مساجدی را خراب می كند، كارهائی می كند كه مردم فكر می كنند دین جدیدی آمده است.

خاتمیت از نظر اصلاح دین سابق
حال آیا از این نظر كه هر پیغمبر، مصلح دین سابق هم هست، از نظر احتیاج به مصلح نه از نظر استعداد بشر برای دریافت كامل حقایق لازم از طریق وحی مسأله خاتمیت چگونه توجیه می شود؟ اینجا باز دو مطلب است. یك مطلب این است كه در اینكه احتیاج به مصلح و اصلاح همیشه هست و در دین خاتم هم هست، بحثی نیست. خود امر به معروف و نهی از منكر اصلاح است.
ائمه فرموده اند: «و ان لنا فی كل خلف عدولا ینفون عنا تحریف الغالین و انتحال المبطلین»؛ در هر زمانی، در هر عصری افرادی هستند كه تحریف غلوكنندگان و نسبتهای دروغ مردمی را كه هدفشان خراب كردن دین است اصلاح می كنند.
در اینكه احتیاج به اصلاح و مصلح هست بحثی نیست ولی تفاوت در این جهت است كه در زمان شرایع سابق مردم این مقدار قابلیت و استعداد را نداشته اند كه افرادی از میان آنها بتوانند جلوی تحریفات را بگیرند و با تحریفات مبارزه كنند. باید پیغمبری با مأموریت الهی می آمد و این كار را انجام می داد.
از مختصات دوره خاتمیت، قوه اصلاح و وجود مصلحین است كه می توانند اصلاح بكنند، علاوه براینكه مطابق عقیده ما شیعیان یك ذخیره اصلاحی هم وجود دارد كه حضرت حجه بن الحسن است و او هم احتیاجی نیست كه به عنوان پیغمبر اصلاح بكند بلكه به عنوان امام. امام یعنی كسی كه تعلیمات و حقایق اسلامی را از طریق وراثت خوب می داند یعنی پیغمبر آنچه را می دانسته است به امیرالمؤمنین گفته است، خالص اسلام در دست حضرت امیر بوده است و بعد از او بدست ائمه ما رسیده است. احتیاجی به وحی جدید نیست. امام همان چیزی را كه از طریق وحی به پیغمبر رسیده است بیان می كند.